روز  ........   شب ......
امروز ......... امشب ......
و باز همان توالی همیشگی، تو اما هنوز دلتنگ و او می دانی که نمی داند و اما کجا می روی این گونه بی من که دیگر تابی نمانده.
هنوز با ته مانده ی امیدی شب را با ندانم انسان پشت خطهای طولانی که می دانم تویی....
کاش می شد ....
من نابودتر از آنم که چون همیشه باشم.
و اسیر رویای همیشه ی حضور... بیمارتر از همیشه منتظر.

" تنها تویی که می دانی نفس آشنای مرگ در دهانم را"



     

/ 0 نظر / 4 بازدید