باز هم کفگیر به ته دیگ خورد و من ماندم و تو.میان این همه من و تو و ماهای دروغ.

مثل همیشه چقدر خسته ام چقدر بیتاب آنهمه با تو بودنم..کجای این آسمان این همه وجهی مرا فراموش کردی آه عزیز دلم من مانده ام وتو میان این همه امیدهای بر باد رفته...

عزیزدلم چرا تمامش نمی کنی؟!میان این همه مرگ و زندگی زندگی ام را بی تو بار ها مرگ می خواهم.چرا تمامش نمی کنی؟

به کجای عالم پیدا و پنهانت بر میخورد اگر کلاغ این قصه ی نا گفته را زودتر به خانه اش برسانی...بال و پر این کلاغ کدر را زمانه خیلی وقت است که شکسته است...

عزیز دلم حرص مرا برای زندگی جدی نگیر که دلم بار ها این تقدیر بی سرنوشت را از بر کرده است .نگاهم کن...

/ 0 نظر / 5 بازدید